خرید بک لینک
مجید آقا همیشه عادت داشت توی جمع منو به چالش بکشه. از بکار بردن افعال قلمبه سلمبه توی جملات گروه سنی دال گرفته، تا مباحث سنگین ریاضی. میتونستم حدس بزنم ساعتها از وقتش رو صرف پیدا کردن معماهای سخت و درهم پیچیده میکرد، تا پنجشنبههای مهمونی دوره، در حالیکه بچهها مشغول خوردن ساندویچ سوسیس و کالباسشون بودن و بین انتخاب این یا اون مردد، منو با حل کردن چیزای پیچیده مشغول کنه. البته صادقانهش این بود که از حل کردنای من خوشش میومد و انگار این کار بیشتر از بحثای سیاسی اقتصادی اجتماعی با باجناقهاش، بهش مزه میداد. اینکه فاصله سنی ماها یک سال و دوسال بود، حرص بقیه رو درمیاورد و حتی گاهی انقد حساسیتها بالا میزد، که مجبور میشد هدایای منو یواشکی بهم بده. یه ساعت بند دستبندی اولین جایزه من از حل کردن معماها بود. من هیچوقت نفهمیدم که حل کردنشون غیر از لذت شنیدن تشویق دیگران و گرفتن جایزه، آیا سود دیگهای هم داشت یا نه! و هیچوقت نفهمیدم باقی بچهها که مشغول نوشابه سیاه و زرد و خوردن سوسیسای در حال سرخ شدن و گذاشتن شیشههای نوشابه توی جعبه* و خوندن آهنگای بلک کتس با صدای بلند روی بالکن خونههای آپارتمانی و حرفای بچگونه زدن بودن نهال واقعی بودن، یا من!... به نظرم من حتی وقتی نهال بودم هم، درخت بودم... دارم فکر میکنم که آیا از درخت بودن میشه خسته شد؟! یا خسته شدن ازش همونقدر بی فایده ست که لذت بردن ا

برچسب: نویسنده: زهرا دادخواه تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1396 ساعت: 4:16

یه روز یه نفر بهم گفت "خصوصیت خوب آدما اینه که عادت کردن رو بلدن"... اون روز و اون روزا، ازون روزای کذایی بود که رو ابرا سیر میکنی و فکر میکنی دنیا همیشه همینقد باحال و پرهیجانه... کلا هیچ درکی از چیزی بنام "شرایط سخت" نداری (چه بسا همین الانم نداریم، گرچه یه چیز کاملا نسبیه) و سختی برات خلاصه میشه تو صبح زود بیدار شدن و تا ساعت هفت بعدازظهر کلاس بودن و میانترم و پایانترم دادن و غیره. بعد که زمان گذشت و شرایط عوض شد و من یخورده بزرگتر شدم، فهمیدم چیزی بنام "عادت کردن به شرایط" وجود نداره، و این چیزی که بهش "خصلت خوب عادت کردن" میگفتم، در واقع حالت گیج و منگ ناشی از تکرار یه شرایط سخته...و بعدتر که بیشتر گذشت و به روزای الانم رسیدم، فهمیدم نه! درواقع چرا! "عادت کردن" وجود داره، اما نه به شرایط، چون هربار، هراتفاقی، همون تنشها، هیجانات یا واکنشارو داره، اما چرا قبولشون راحتتر میشه؟ سوای بحث تکامل مغز شخص خودم از ده سال پیش تا الان، جوابی که براش به نظرم مناسب اومد این بود که "به عادت کردن، عادت میکنیم"، یعنی دیگه مثل روز اول از واکنشای خودت جا نمیخوری، بلکه وقتی یه تنش بهت وارد میشه، میدونی تهش چه خبره و دیگه اوقات کشنده "اولین"هارو نداری. این میشه که هنوز به شنیدن حرفای بیملاحظه، به دیدن دایرکت قلب همکلاسی سابق توی اینستاگرام، به روبرو شدن با آدمایی که دوست ندارم، به حرف زدن تو

برچسب: نویسنده: زهرا دادخواه تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 18:52


آفتاب با قدرت میتابید، تنها صدایی که شنیده میشد، صدای باد بود که توی ایوونها میپیچید، کسی نبود که صدا و نگاهش دبشی فضارو ازم بگیره، و فقط من بودم و خودم... داشتم به داشتن یه غار شخصی رو نوک قله یه کوه فکر میکردم...

برچسب: نویسنده: زهرا دادخواه تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 18:52

مراسم "جا خالی، با" بودم!، علی رغم خورشت سبزی که ظهر هول هولی خورده بودم و تا خود شیش بعدظهر حضورشو تو معدم حس میکردم، سالاد اولویه امشبو تا ته نوش جان کردم و به روی خودم نیاوردم شبی در راهه و خوابی!... مع ذلک، احوالات روحی حقیقتا میتونه به بهتر شدن یا بدتر شدن احوالات جسمی کمک کنه، عکسش صادق نیست ولی. الانم خیلی تمایل دارم بخوابم، ولی کاروان موسیقی که داره تو چندتا خونه اونورتر فعالیت میکنه، مجال نمیده. دوستمون داره نهایت سعیشو میکنه جمعیتو وسط نگه داره، از جیغ و فریاداش پیداست، منتاها ازونورم حس میکنم همه استعداد رقص هیپ هاپ ندارن با این اهنگ تکنویی که شیشههای اتاقو تکون میده! و منتظر یه حال خوبم تا یادآور پست بعد رو بذارم... پ.ن: دیدم ایشون برای من درخواست فالو فرستاده بود... داشتم به این فکر میکردم تو این بازار صفحات پابلیک پرمخاطب، جور دیگه نمیشه کار کرد؟ فقطم ماییم که همچنان در مورد انتشار عکس کودکان خودمون با خودمون درگیریم و با علم به پایداری این درگیری، با حدت و شدت ادامشم میدیم... من خودمو به زور اداره میکنم، و وقت کم میارم، چجوری یه مارکتینگ ادوایزر پدر، میتونه در این حد فعال باشه و به هیچ بخش زیرمجموعهش ناقص نرسه!...

برچسب: نویسنده: زهرا دادخواه تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 18:52

اولین عکس از بالا، سمت چپ... دکتر "ز"، که برای کنفرانس از جمله مدعوین ایرانی مقیم کانادا بود. من به قیافه نمیشناختم و فقط میدونستم یه فردی با این فامیل جزو مدعوین کنفرانس و امروز و فردا میاد برای پذیرش. توی دبیرخونه نشسته بودم که یکی از بچهها صدام زد و گفت یه آقایی بیرون توی راهرو وایستاده که اومده برای پذیرش. از ظاهرش پیدا بود از راه رسیده و مستقیم اومده دانشگاه، چهرهش خسته بود، عرق روی پیشونیش نشسته بود و نفس نفس میزد. یه نفر دیگه هم همراهش بود که اونم برای پذیرش اومده بود. اون لحظه نمیدونستم این فرد، همون فرد مذکوره، و چون یه مشکلی وجود داشت که الان یادم نمیاد چی بود، به بچهها گفتم یه صندلی بذارن تو راهرو برای جفتشون که بشینن، بازم یادم نمیاد چرا نمیشد تو دبیرخونه بنشونمشون! صندلیارو گذاشته بودن و نشسته بودن که گفتم برین بپرسین کی ان اصلا!! و اون موقع بود که فهمیدم ایشون همون فرد مورد نظر بود که منتظرش بودن. کاری که من تا قبل دونستن فامیلش براش کرده بودم، از جمله صندلی و چایی، کاری بود که جاهایی که خودم بودم و مساله مشابهش پیش میومد، برای همه انجام میدادم، ولی به محض فهمیدن فامیلش، انگار که اون مدل صندلی براش بد به نظرم میرسید و جای چای باید قهوهای چیزی بهش میدادم، یا میسپردم یکی بره بادش بزنه! و کلی کار دیگه!... با افتخار اعلام میکنم این یه رذالت اخلاقی به نظرم اومد امروز ک

برچسب: نویسنده: زهرا دادخواه تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 18:52

یک روز باید رفت... یک روز که نمیدانی، برف میبارد یا باران!
که نمیدانی، شروع پاییز است یا اواخر زمستان...
فقط راهی میخواهی برای رفتن...و دلی میخواهی برای کَندن از خاطرات!...
گاهی اوقات، باید خیلی از چیزها، تنهایی تجربه شوند...

"فائزه لرستانی"

عکس از: خودم

برچسب: نویسنده: زهرا دادخواه تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 18:52

من و اون تنها افراد ساکن در خونه به مدت چند روزیم. از دیشب که با اصرار از خونه خودش برش داشتیم و آوردیمش اینجا، تا همین الان که من پشت میز پذیرایی نشستم و اون روی مبل جلوی تلوزیون و پشت به من، مجموعا پنجاه جمله حرف زدیم که بیشترش از سمت اون و خاطرات خیلی قدیم و گذشتهش بود. دیشب که یکهو حالم بد شد، گفت بیا کنارم برات دعا بخونم و شروع کرد یه سری سوره رو برام خوندن، تهش یه دعا خوند که فقط "یا شافی" ش رو یادمه و بعد حالم 180 درجه تغییر کرد و خوب شدم...امروز که داشتم ازینور خونه میرفتم اونور و پرش پلک چپم تمرکزمو گرفته بود، رومو گردوندم سمتش و شکایت پلکمو کردم، خندید سرشو به نشونه تایید تکون داد و گفت از قدیم میگن پریدن پلک نشونه خوبیه...نپرسیدم نشونه چی! ولی همون جملهش کافی بود تا حالم دگرگون بشه و یادم بره چه ناراحتیای قبلش داشتم. ناهارشو نخورد و هیچ منو صدا نزد که گرسنمه، تا همین نیم ساعت پیش که دیدم داره بیسکوییت میخوره و ساعت رو میپرسه تا ببینه وقت داروهاش کی میرسه. اینکه برنج دوست نداره، مرغ نمیخوره و عملا هیچ غذایی براش مزه سابق رو نداره، باعث نشد ازم چیزی بخواد و وقتی پیشنهاد نون و پنیرم رو رد نکرد، دلم طاقت نیاورد و فشارخونش و توصیههای بچههاش رو ندید گرفتم و یه پپرونی براش پختم که همین پنج دقیقه پیش تمومش کرد و دوتا عطسه حساسیتی هم بعدش زد، ولی لبخند رضایتش منو بس بود، زیر

برچسب: نویسنده: زهرا دادخواه تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 18:52

صفحه بندی